ما همیشه دیر می رسیدیم ،حتی برای خندیدن هایمان .
گاهی که سر کیف بودم و او هم قبراق که اغلب چنین بود، لپش را می کشیدم و بهش می گفتم: تپل
، تپل من. بعد برایش ادا در می آوردم.ادای هر کس را که دوست داشت و دلش می خواست برایش در می آوردم و از ته دل می خندیدیم.
تکیه کلامش(خب) بود، در هر جمله ای که می گفت این (خب) را تکرار می کرد.انگار منتظر تایید باشد.
نه ،نه دنبال تایید نبود، می خواست طرف مقابلش دلخور نشود یا اگر فی الفور دریابد که چنین شده، طوری رفتار کند که کسی پکر نشود.
ما همیشه دیر می رسیدیم.از آن روزی که در ویژه نامه (اردیبهشت) روزنامه حیات نو یکدیگر را دیدیم و آخرین صفحاتی که بسته می شد، صفحه های من و او بود تا وقتی که در اعتماد بودیم و همین آخری ها در ستاد خبری کنگره مولانا هميشه دیر می رسیدیم. یک روز که هر دو دیر رسیده بودیم ، رفتیم تو تراس خبرگزاری (ایبنا) تا سیگاری بگیرانیم و ماجرایی را برایم تعریف کرد که بر اساس آن داستانکی با عنوان (نبوغ روزنامه نگاری) نوشتم که دیر هم نوشتم و مهران هم دیر تر از همه خواندش.
اما سه هفته پیش که تصادف کرد، من دیر رسیدم به ساعت ملاقات بیمارستان و راهم ندادند.بعد که مرخص شد و رفت خانه تلفنی با هم گپ زدیم . و من دیروز باز هم دیر رسیدم، دیر تر از او. یکی بهم زنگ زد، نه چند نفر زنگ زدند و گفتند مهران سکته کرد و مرد.
پانوشت:اين چهار فريم را با اشك و بغض ،پنجشنبه ۲۰/۱۰/۸۶ گرفتم.
فرزام شیرزادی
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:27 توسط قلم
|
با خبر شدم
دوست وهمکار دوست داشتنی مان مهران قاسمی در عین جوانی کوله بار زندگی بر زمین گذارد و ما را سوگوار رفتنش کرد. پرواز بی بازگشت مهران عزیز را به اهالی مطبوعات وهمسر و مهرانه اش خانم سارا معصومی تسلیت می گویم.
این شعر گونه را تقدیمش می کنم:
مهران چه زود
بر زمین آمدی فرود
آری
زمستان بود
سرما استخوان جمود
دیدم بر زورق زمان
خروشت میان رود
پرواز شکسته بال
باید بخوانم این غمگینانه سرود
سخت است
نبود ترا دوست، باور نمود
سرما و رقص شمع و نوای عود
او آن نبود
که گویی او بود و گهی نبود
مهران چه زود بود، بدرود
بدرود
اسماعیل آزادی
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 12:0 توسط قلم
|
مهران قاسمی سکته کرد و تمام شد. طعم تلخی از مرگ بر زبانم و ذهنم نشست. او تازه در آغاز بود. در دوره ای که برای اعتماد ملی مقاله می نوشتم. رابط من با روزنامه بود. در تبادل ایمیل ها از هر دری سخن می گفتیم. یک بار در باره "بچه های خیابانی در تهران" اطلاعات درجه اولی برایم فرستاد. ترجمه کتابی در باره مولانا را برایم فرستاد. روان و خوشخوان ترجمه کرده بود. مقاله هایش هم همیشه حاوی نکته ای بود که نشان می داد پیش از نگارش به خوبی در باره موضوع اندیشیده است.
چه آسان و نا هنگام مرگ فرمان ایست می دهد. اگر این باور نبود که مرگ پرواز ست. تن ما، دانه ای است که در دل خاک فرو می رود و:
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟
اگر این باور نبود، هیچ چیز به تلخی مرگ نبود. در چنین مرگ های تکان دهنده ای انگار از تسلیت هم کاری بر نمی آید. چگونه می توان تسلیت گفت. وقتی سرو سبزی بر خاک می افتد.
سیدعطاءالله مهاجرانی
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:37 توسط قلم
|
همیشه می گفت قبل از غروب بیا که باشم.امروز بالاخره قبل از غروب رفتم.اما مهران دیگر برای همیشه از تحریریه روزنامه اعتماد ملی رفته بود.آفتاب هنوز پهن بود که آفتاب عمر مهران قاسمی ، دبیر سرویس بین الملل روزنامه اعتماد ملی غروب کرد.
بچه ها می گفتند بعد از آن تصادف وحشتناک چند وقت پیش ، همین دو سه روز گذشته به روزنامه آمده و چقدر هم سرحال بوده است.مهران از نسل بچه های تحریریه بود، چرا در تحریریه سرحال نباشد؟ اما آن لخته خون لعنتی که از عمل جراحی پایش به جا مانده بود عاقبت راه قلبش را در پیش گرفت و کاری که نباید بشود شد و شادی را در عصر سه شنبه از تحریریه اعتماد ملی گرفت.
خداحافظ سوسیالیست دوست داشتنی.

رهام وزیری
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:34 توسط قلم
|
میگویند نیم ساعت پیش کسی را از دست دادیم، همكاري بود در روزنامه. نزديك به دوسال در كنار هم بودبيم و بيشتر ساعات بيداري را نيز. میخواهم بنویسم، میخواهم بگویم از سکوت، ميخواهم بگويم سكوت سرشار از اندوه. بغضي كه در گلوها مانده. توف به اين زندگي. به آني زير و رو ميشود. چه كسي باور ميكند كه، .........................................حكمتش چيست؟ كه ميتواند روشنم كنيد. در ظلمات زندگي چراغ ميخوام. چشمهايي بسته شد. چرا؟مهران قاسمی دبیر سرویس بین الملل روزنامه ما بود، امروز در تحريريه نشسته بوديم و مشغول كار بوديم كه به ناگه ديدم تعدادي گريه ميكنند و ميگويند مهران قاسمي.......
نوشتني ها و نوشتني ها در موردش زياد است ،خوب بود و هميشه خندان، او مهران بود و يك دوست، كاش هنوز هم بود و ميشد با فعل حال برايش جمله ساخت. مهران تمام شد، كاش يك روز زندگي هم تمام شود و باز ميگويم مرگ در كمين است، ميگويند مرگ خوب است براي همسايه، اما من ميگوم مرگ خوب است براي من، تا نبينم مرگ ديگري را...
شاهد حلاج
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:32 توسط قلم
|
مهران قاسمی رفت و رفتن او آخرین خط بود بر دفتری که ۳۰ سال می نوشت .
دلم گرفت وقتی خبر را شنیدم . همیشه ناباورم . همیشه در برابر این همه تلخی ناباورم . ناباوری ام اما با هق هق تلخ رفیقی درهم فرو ریخت . رفیقی با دلی به وسعت دریاهای عالم ، که دیگر تاب نداشت . نمی دانم ریع ساعتی بود شاید که گیج به در و دیوار نگاه می کردم .مهران قاسمی، همان روزنامه نگار جوان و خوش برخورد ؟ همان رفیق رفقا ؟ همان که در اوج درگیری های تحریریه اعتماد ملی دست از طنز بر نمی داشت ؟ هان ؟ ... آری !.. همه ی پاسخ من فقط هق هقی بود که از آنسوی خط شنیده بودم . مهران قاسمی خانواده مطبوعات ایران را با همه خوبی ها و کژی هایش رها کرد و رفت . رفت تا من بمانم و تو . تا آن تحریریه های سرد بماند و دلمردگی خبرهایی که نوید هیچ صلحی را نمی دهند . مهران قاسمی رفت تا برای همیشه آسوده باشد و شر تحمل ۳۰ سال زیستن میان من و تو را به فراموشی سپارد . حاشا ، حاشا که مهران مرده باشد . او فقط از میان نارفیقان رخت بر بسته است والا هنوز هم می شود با او سیگاری کشید و از غم صلح و زندگی سحن گفت . به دوستان و همکاران بزرگوارم در روزنامه اعتماد ملی و خانواده محترم قاسمی تسلیت می گویم . امید آنکه نام و یاد آن عزیز از دست رفته در میان رفقا پاینده باشد...
علی خرد پیر
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:30 توسط قلم
|
درست دو سال پيش بود. ديماه 1384. روزنامه اعتماد ملي تازه تحريريه خود را شناخته بود و بچهها براي آمادگي بيشتر به صورت روزانه كار ميكردند تا اول بهمن برسد و شماره يك را بيرون آوريم. هر چند ميخواستم صفحه تاريخ را درآورم اما چرخ روزگار به گونهاي ديگر چرخيد و قرار شد در سرويس جهان كار كنم. روز اول همه چيز برايم غريب بود و احساس گنگي داشتم. اما ديدن فردي كه با آن هيكل درشت، مهرباني و گرمي از سر و رويش ميباريد به همه چيز خيلي زود عادت كردم. ميگفت بايد بهترين صفحه جهان مطبوعات ايران را توليد كنيم. مخالف هر گونه برداشت خبر از خبرگزاريها بود، روزي هم كه در دنيا اتفاق خاصي نميافتاد و عملا با قحطي خبري روبهرو بوديم، صفحه را آنچنان ميبستيم كه خودمان هم فردا تعجب ميكرديم. 
فكر كنم روز 10 بهمن 1384 بود، كاوه شجاعي كه تازه عضو سرويس ما شده بود يك روز گفت: چند سال است مهران را ميشناسي؟ وقتي گفتم دو هفته باورش نميشد... آنقدر با هم صميمي شده بوديم كه كاوه شجاعي ميگفت فكر ميكنم 6 يا 7 سالي است كه همديگر را مي شناسيد. در شناخت اصول سياست حرف نداشت. خبر را آنچنان تحليل ميكرد و آنچنان مي نوشت كه شايد مطلبش را 10 بار هم مي خواندم سير نميشدم. قلمش مخصوص خودش بود... عاريتي نبود... سريعترين مترجمي بود كه من در تمام عمرم ديده بودم... هميشه توصيه مي كرد اصول روزنامهنگاري را بخوان! جواب من هميشه اين بود: تا زماني كه استادي مانند تو در كنارم است نيازي به كلاس ندارم. هيچگاه احساس نكردم كه دبير سرويسم است و بايد برخوردي رسمي با او داشته باشم، نيازي به گفتن نيست كه با همه كنار ميآمد، وقتي در اوج عصبانيت به خاطر مطلبي بوديم آرامش او لج همه را در ميآورد. اما او اينگونه بود، وقتي مينوشت بلندترين صداها هم خبرش نميكردند و در آرامش خود روزگاري يادداشت روز را در همين ستون بنا كرد و ادامه داد و نوشت و از همه جا هم نوشت. به جرات ميتوانم بگويم مطبوعات ايران يكي از بهترين نيروهاي خود را از دست داد و حالا ما ماندهايم تحريريه بدون مهران.
هنگامي كه بحث ايده پردازي براي صفحات بود او پناه همه بود و همه كاغذ به دست منتظر نظرش بودند. سرشار از ايدههاي تازه بود و هنوز هم از ايدههايش ميگفت، ايدههايي كه با خودش برد و شايد خيليهايش را هم گفت و روزي آنها را به نام خودش اجرا ميكنم. دوستي با مهران قاسمي را بايد در خلوتهاي دوستانهاش ميديديم، جايي كه فارغ از همه چيز و همه كس صميمانه حرف مي زديم و نكتهها ميآموختم. در اين انديشهام كه مهران قاسمي مرا در اين صفحه نگه داشت و تشويق به روزنامه نگاري كرد و حالا كه اونيست تدبير چيست...
کریم جعفری
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:28 توسط قلم
|
به آرش حسن نیا زنگ زدم تا حالشو بپرسم.بدجوری گریه می کرد.ارتباط قطع شد.نگران شدم امانفهمیدم چی شده که مهدی نوروزیان پیام داد"مهران قاسمی فوت کرد"مهران رو با ترجمه های خوبش درروزنامه های مختلف می شناسیم.من 7سال پیش توی روزنامه توسعه با مهران همکاربودم وبعد، جاهای مختلف همکاری داشتیم.مهران خیلی زود رفت.خیلی زودترازاون که فکرش روبکینم."چاق"خونسردی که حالا معلوم شد خیلی هم خونسرد وبی خیال نبوده.به اتفاق خیلی ازبچه ها رفتیم خونه اش.همه بودن.همه به جز خودش.هنوزجسدش رو ازتوی اتاق خواب بیرون نبرده بودن.پدرش چای تعارف می کرد ومی گفت: بفرمایید مهران خیلی مهمان نواز بود.به احترام پدرش چای برداشتیم امااز گلوی کسی پایین نرفت.چای خونه مهران سرد شد مثل بدن بدون روحش،توی اتاق خواب ابدی.سخت ترازهمه شنیدن گریه های خانمش-سارامعصومی- بود.
برای آرامش روحش دعا می کنم.
محمد طاهری
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:26 توسط قلم
|
سيد مهران قاسمي درگذشت. خبر تكاندهندهتر از آن است كه باور كني. مگر ميتوان اين خبر را باور كرد؟ مگر ميتوان براي مهران قاسمي، مرگي قائل شد؟ مگر ميتوان باور كرد كه راوي رخدادهاي دوردست، ديگر در ميان ما نيست؟ همين چند روز پيش به تحريريه آمد؛ با چوب زير بغل، با پاي شكسته...
چند هفته پيش مقابل در ورودي روزنامه با اتومبيلي تصادف كرده بود، در آن تصادف پايش شكست و گويا سرش هم آسيب ديد... يك روز را با او در تحريريه سپري كرديم و او همچنان دبيرسرويس بينالملل روزنامه اعتماد ملي بود. حالا هم هست حتي اگر ديگر بين ما نباشد، حتي اگر در روزي زمستاني و يخزده، <زمان ملاقات او با آفتاب> فرارسيده باشد. تحريريه اعتماد ملي اما در بهتي عظيم فرو رفته. خبر درگذشت او كه به فاصله نيمساعت به تحريريه رسيد، سكوتي جانكاه را به همه جا تزريق كرد. ناگهان همه در چشمان يكديگر خيره شدند. از يكديگر پرسيدند آيا خبر صحت دارد؟! چرا؟! مهران كه سالم بود؟! ذهن همه به تصادفي دوخته شد كه چند هفته پيش در مقابل روزنامه رخ داد، تصادفي كه گويا خطري جدي در بر نداشته، اما...
با مرگ سيد مهران قاسمي، مطبوعات ايران يكي از دردانههاي خود را از دست داد؛ يكي از بهترينهاي بخش <بينالملل> را. او طي سالهاي فعاليت خود در روزنامههايي مهم و تاثيرگذار، ثابت كرد كه ميتوان روايت تازهاي از رخدادهاي جاري در عرصه بينالملل ارائه داد. قلم شيوا و موثر او حاكي از توانايي بالاي وي در به تصوير كشيدن رخدادهاي ريز و درشت جهان معاصر بود. حالا مهران قاسمي آرام خوابيده. چه سخت است از مرگ او نوشتن، چه سخت است همزمان عزادار بودن و قلم به دست گرفتن...
پرویز براتی
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:20 توسط قلم
|
بچههاي روزنامه اعتماد ملي در آستانه ماه محرم خود را آماده ميساختند تا با بزرگداشت ايام
عزاداري اين ماه عزيز و گراميداشت سوگ شهيدان كربلا، رسالت قلمي خود را براي اباعبدا... الحسين(ع) ادا نمايند كه ناخواسته سوگ دردناك و عزاي گرانبار ديگري بر آنان وارد آمد؛ مصيبتي كه تا ژرفاي جان و اعماق استخوانهايمان را به درد آورد.
آري، آن مصيبت عبارت بود از سوگ هجران يار ديرين و همكار پاك، ديندار، متعهد و آزادمنشمان <سيدمهران قاسمي> دبير سرويس بينالملل روزنامه اعتماد ملي. سيدمهران كه ماهها و سالها بود در صفحه <جهان> اين روزنامه با قلم متعهد و شيواي خود درد و رنج رنجوران و محرومان جهان و كودكان آواره و بيخانمان فلسطيني و اخبار مصائب گرسنگان و شلاقخوردگان همه جهان را به رشته نگارش ميكشيد و رسالت روزنامهنگاري خود را ادا مينمود، ناگهان و بسيار ناباورانه در يك آن پر كشيد و جان به جانآفرين تسليم نمود و به سراي ابديت سفر كرد و همكاران و ياران شيفته خود را در آتش هجران و فراق خود تنها گذاشت. آري، سيدمهران قاسمي كه از فرهيختگان و فاضلمردان وارسته روزنامه اعتماد ملي و مايه مباهاتمان بود از ما دور شد و به ملكوت اعلي پيوست، به سفر بدون بازگشتي رفت كه هيچيك از فرزندان اعتماد ملي باورشان نميشود. اما مرگ را بايد باور كرد و مايه پندآموزي قرار داد و چه نيكوست كه همه بتوانند مانند سيدمهران پاك و آزادمنشانه زيسته و الگويي براي ديگران باشند. سيدمهران، جوان بود، بسيار هم جوان بود. درست مانند گلي كه تازه در بوستان حيات شكفته باشد و اين سفر ابدي برايش بسيار زود و نابهنگام مينمود، اما از تقدير چه ميدانيم ما؟ مهران قاسمي عزيز ما كه چند هفته پيش از يك تصادف خطرناك جان سالم به در برد و حتي با عصا به دفتر روزنامه آمده بود اكنون با يك ايست قلبي به سراي جاودان و لقاي پروردگار خود شتافته است.
او سعادتمند زيست، سعادتمند رفت و در روز رستاخيز سعادتمند سر برخواهد افراشت. انالله و انا اليه راجعون. من اين ضايعه بزرگ را به همه روزنامهنگاران و اصحاب قلم به ويژه همكاران عزيز روزنامه اعتماد ملي و مدير مسوول دكتر حقشناس و نيز همسر گرانقدر و خانواده معزز وي تسليت ميگويم.
ابولفضل شکوری
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:13 توسط قلم
|